تبليغاتX
سپیده عشق

سپیده عشق

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

در جاده های انتظار منتظر کسی هستم


شاید بیاید.


با آمدنش


پایان غمهایم،


التیام دردهایم،


روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسید.


در لابه لای امید و آرزوهایم،


نام خوش زندگی ام


فقط نام تو میدرخشید.


درفراسوی خیالم


با نگاه تو به آینده مینگرم.


در گلستان زندگی ام


تنها به تو می اندیشم.

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:25 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:4 | لینک ثابت |

بوسه لب

   من وعشق تو و ياس و ترانه

من وعشق تو و صدتا بهانه

 

من وعشق تو و دوري يارم

من وعشق تو و فكر وخيالم

 

من وعشق تو و لحظه ي ديدار

من وعشق تو و بوسيدن يار

 

من وعشق تو و گلاي گندم

من وعشق تو و حرفاي مردم

 

من وعشق تو و صداي قلبم

من وعشق تو و گريه و خندم

 

من وعشق تو و تك يادگارت

من وعشق تو و وهم وخيالت

 

من وعشق تو وديباچه ي نور

من وعشق تو و دستاي پر زور

 

من وعشق تو و ريلاي قطار

من وعشق تو و شعراي عطار

 

من وعشق تو و صداي شيپور

من وعشق تو و سايه اي از دور

 

من وعشق تو و قلب شكستم

من وعشق تو و صداي خستم

 

من وعشق تو و رسيدن دور

من وعشق تو و پاي لب گور

 

 

من وعشق تو و دلواپسي ها

من وعشق تو و اين بي كسي ها

 

من وعشق تو و درخت بي برگ

من وعشق تو و رسيدن مرگ

 

من وعشق تو و دستي فشردن

من وعشق تو و بغضي روخوردن

 

من وعشق تو و رهايي تن

من وعشق تو وجدايي من

 

من وعشق تو و  يادي فراموش

من وعشق تو ويه قلب خاموش

 

من وعشق تو و رفتن هميشه

من وعشق تو و ديگه نميشه

 

من وعشق تو وبسه تمومه

بدون تو ديگه دنيا حرومه

 

بيا بامن كه ديگه خيلي ديره

دلم بي تو ز دلتنگي ميميره

 

 

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:2 | لینک ثابت |

ببين كه كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند

شاخه گل سرخي به روي چشمانت مي گذارم

                                      و با چشماني بسته براي اولين بار تو را مي بوسم

ان ههنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم

                                      ديدي كه خداوند مي خنديد

خداوند خوشحال شده بود پس بيا نترسيم

                                      و لبهايمان را گره بزنيم تا ابد

اي تنها منجي من مرا تنها مگذار

                                      اگر اسمان شوي برايت زمين مي شوم

تا به رويم به باري

                                       براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد

و براي گوشهايت صدا

                                      براي نفسهايت گلو خواهم شد

و در رگهايت از خون خود خواهم دميد

                                     و پس از مرگت نيز براي جسدت كفن خواهم شد

پس من را تنها مگذار

                                     روزي كه خداوند تو را افريد

زمان مرگت را از او پرسيدم

                                     مي داني چرا؟

براي اينكه پيش از تو بميرم

                                    و هيچ گاه مرگت را نبينم

مي خواهم تا هميشه برايم زنده باشي

                                    و تا هميشه تو ديگر تنها نيستي

خانه اي خواهم ساخت برايت

                                    از استخونهايم برايش ستون

واز پوستم برايش سقفي

                                قلبم را با برق شكاف ميان سينهايت مي شكافم

و از گرمي خون رگهايم

                                 براي شبهاي تاريك تنهايت اتشي مي افروزم

و تا هميشه در كنارت مي سوزم تا هميشه...

 

و در عوض فقط از تو مي خواهم كه گونه هاي خيسم را پاك كني.

 

بچه ها چرا ماچ نمي دين؟

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 21:25 | لینک ثابت |

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

 با واژه ها بیان کنم

این سرشارترین و والاترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام

با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند .

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

فقط می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم ...

 

آن گاه که با توام

احساس پرندایی را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند

آن گاه که با توام

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

آن گاه که با توام

چون امواج دریا هستم

که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند

آن گاه که با توام

رنگین کمانی پس از توفانم

که پرغرور رنگهایش را نشان می دهد

آن گاه که با توام

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته

 

این ها تنها ذره ای نا چیز از احساس والای با تو بودن است

شاید واژه ی « عشق »  را ساخته اند

تا احساسی چنین عمیق و هزاران سو را بیان کند

 

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي .
نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 20:22 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 20:21 | لینک ثابت |

بابا نظر یادتون نره

            

 نظر یادتون نره

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 18:51 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 18:49 | لینک ثابت |

 HydroForum® Group
نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 17:12 | لینک ثابت |

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام

 

نوشته شده توسط ویدا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 17:7 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 20:24 | لینک ثابت |

سپیده عشق ای سپیده ی صبح گل بهار عشقم با تو شکفته شد

با تو در راه زندگی کتاب بسته ی عشق باز و خونده شد

وای که چه شیرین بود عشق و یگانگیت چقدر زود گذشت روز های آشقی

دلمون پر شادی بود پر از مهر و وفا تو با قلبی پاک دور از غم دنیا

قدر تو ندونستم قلب تو شکستم سپیده منو ببخش میتونم به تو برگردم

از رفتن تو روز ها می گذرد عشق تو عزیز از یاد نمی رود

بوسیدن اون لبهای آتشین افسوس که دگر تکرار نمی شود

وای که چه شیرین بود عشق و یگانگیت چقدر زود گذشت روز های آشقی

دلمون پر شادی بود پر از مهر و وفا تو با قلبی پاک دور از غم دنیا

 

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 12:43 | لینک ثابت |

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان راه دگر نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 12:32 | لینک ثابت |

عشق يعني حرمت چشمان تو
عشق يعني جان من دستان تو

عشق يعني لحظه اي تنها شدن
در مقابل با تو بي پروا شدن

عشق يعني ليلي و مجنون شدن
از حضورت لحظه اي ممنون شدن
عشق يعني هيچ و پوچ هر بدي

ياد رويت در ميان هر سري
عشق يعني آسماني داشتن
در ميانش روي ماهت کاشتن

عشق يعني انتظار منتظر
عشق يعني يک خدا بالاي سر
عشق يعني خنده اي بر روي لب

قطره اي شبنم ز گل هنگام تب
عشق يعني بوسه اي بر گونه ها
عشق يعني بوي خوب پونه ها

عشق يعني برکه اي از خاطره
يک گل شب بو شبي پر رايحه

عشق يعني مبدا راه جنون
تيشه و فرهاد تا يک بيستون

عشق يعني فال حافظ روي يار
عشق يعني گرد و خاک کوي يار

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 11:56 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://spideyeshgh.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

آه... امشب بوي باران تازه است ...

التماس گريه بي اندازه است ...

تازگي ها شب برايم آشناست ...

من و شب هستيم....

غم هم پيش ماست ...

مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...

مانده ام در لابلاي سر نوشت ...

روز از گنجايش غم خالي است...

شب براي گريه هايم عالي است

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


پیوندها
ماهک
آتلانتا
عکس ماشین های توپ
پسر نفله کن
موزیک
پرستوی عاشق
جوک
golden-b0y1
جنتل من
اسمانی ها
عشقم
پاییزی
شب نیلو فری
خرابه
پاتوق
هادی کاظمی
همیشه بهار
yaser-1410
رپ کنتایرل
بید مجنون
رایحه عشق
مرولبا
تیام
هستی الکس
عشق بلای ماندگار
پیوندگاه عشق و ایمان
اورانوس
تبسم
تراکتور
بغض مهتاب
عاشق تنها
گلایه
ستاره عشق
پسر جنگل
لوسر لاو
امید تو
در کوی عشق
پرنده
الهه ۲۰۰۴
کیان سافت ۲
کفشدوزک تنها
داستان عشق
دیونه ی تو
نوشته ی دل
اخره عاشقی
عشق من 2
احسان ۰۰۰
عشق من
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ