دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم
دوباره می خوا هم به سوی تو بیایم تو را کجا می توان دید؟؟
در اواز شباویز های عاشق؟؟در شاخه های یک مر جان قرمز؟؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه ام را بخوانی
و جواب ان را به نشانی همه غریبه های جهان بفرستی
ای کاش میتوانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم
و از گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می تئانستم همیشه از تو بنویسم
می ترسم نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند
و حرفهای نا گفته ام هرگز به دنیا نیاید
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه هایم در سکوتی محض بمیرد
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود
دوباره شب دوباره تپش این قلب بی قرارم
دوباره سایه حرفهای تئ که روی دیوار روبرو می افتد
دلم می خواهد دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم
دوباره شب دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرها ی عالم پر نمی شود
دوباره یاده تو که این دل بی قرار را بیدار نگه ذاشته است
نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 11:8 |
لینک ثابت |