
به خاطره تو
خورشید را قاب میکنم و بر دیوار دل میزنم
به خاطره تو
اقیانس ها را در فنجانی نقره گون جای میدهم
به خا طره تو
کلماتم را به با غ های بهشت پیوند میزنم
به خاطره تو
دستهایم را اینه میکنم و بر تا قچه یادت می گذارم
به خاطره تو
میتوان چون کودکی لجوج سلام مهطر سیب ها را نا شنیده گرفت
و به خاطره تو
می توان به ستاره هامحل نگذاشت
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری
وقتی تو دستهایم را از لطا فت باران می انباری
وقتی تودل نا موزون من را میخوانی
احساس می کنم صبح به مایل تو ست
و من نمیتوانم با رگه های نور طنابی ببافم و خودم را به تو برسانم
هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست
و خسته پشت همی در های عالم میمانم تو را صدا میزنم
ناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودن فرا گیر می شود
اگر پنجره ابی لطفت را به روی من بگشایی
اگر روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی
اگر بخواهی مرا شنوی دلم مثل لاله های باران خورده می شکفد
میترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم های تو جایی نداشته باشم
میترسم کلماتم نتواند شوق مرا به تو تو صیف کنند
شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست
افتاب جرات بر امدن ندارد
پس نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم
نوشته شده توسط ویدا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 12:16 |
لینک ثابت |