تبليغاتX
سپیده عشق

سپیده عشق

من تورا در تپش ثانیه ها خواهم دید .

 

در پس روز و شب و آینه ها خواهم دید .

 

من به امید تو در فاصله ها افتادم.

 

پی دیدار تو با ثانیه ها می خوابم .

 

 

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

 

 

 

  زندگی تکراریست

خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 

من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 

دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 

همه جا غرق سکوت

 

کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 

پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 

دل من می ترسد

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:50 | لینک ثابت |

 

 

هنوز هم عاشقانه هایم را

عاشقانه برای تو مینویسم

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن

از با تو بودن حرف میزنم

هنوز هم باور دارم

عشق ما جاودانه است

اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و

به استقبال باران میروم

میدانم پاییز

هنوز هم شورانگیز است

میدانم یکی از همین روزها

کسی که نبض زندگی من است

کسی که تمامی نفسهای من است

کسی که جز تو نیست

باز میگردد

میدانم تمام میشود

و ما رها میشویم

پس بگذار بخوانم:

تو اولین عشق منو

آخرین عشق من تویی

نرو منو تنها نذار

که سرنوشت من تویی

امشب شمع حسرتِ آرزوهای

بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود.

امشب برای مرگ آرزوهایم

لباس سیاه پوشیده ام .

کاش امشب کسی برای

عرض تسلیت به خانه ام می آمد

 

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:43 | لینک ثابت |

 

به روي گونه تابيدي و رفتي


مرا با عشق سنجيدي و رفتي


تمام هستي ام نيلوفري بود


تو هستي مرا چيدي و رفتي


كنار اتظارت تا سحر گاه

 
شبي همپاي پيچك ها نشستم


تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

 تمناي مرا ديدي و رفتي


شبي از عشق تو با پونه گفتم


دل او هم براي قصه ام سوخت


غم انگيزست توشيداييم را


به چشم خويش فهميدي و رفتي


چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست


ولي دل رابه چشمت هديه كردم


سر راهت كه مي رفتي تو آن را

 به يك پروانه بخشيدي و رفتي


صدايت كردم از ژرفاي يك ياس


به لحن آب نمناك باران


نمي دانم شنيدي برنگشتي


و يا اين بار نشنيدي و رفتي


نسيم از جاده هاي دور آمد


نگاهش كردم و چيزي به من نگفت


توو هم در انتظار يك بهانه


از اين رفتار رنجيدي و رفتي


عجب درياي غمناكي ست اين عشق

 
ببين با سرنوشت من چها كرد

 

 

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:56 | لینک ثابت |

 

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم........ 

نوشته شده توسط ویدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

 

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو،چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود

 

نه بهاری و نه یاری دیگر

حیف!!!

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو

این غم شیرین را

با خودم خواهم برد

 

 

نوشته شده توسط ویدا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:25 | لینک ثابت |

 ** پرشین وی **

 

من از تو بیدار می شوم

نه از خوابِ دیشبم، خوابهای هر شبم

تو را می بینم، می خندم

از لحظه های بودنت خرسندم

ترانه ی سپیده می شوی

لب بر سکوت شبانه می بندم

از آسمان مشرق قلبم طلوع می کنی

من بر تمامِ عهدهای پر حرارت روز پابندم

خورشیدِ روشن صبحی، ترانه ام

برقِ نگاه تو می شود، بهانه ی لبخندم

نوشته شده توسط ویدا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:21 | لینک ثابت |

 

 

   هيچ کس اشکي براي ما نريخت

           هر که با ما بود از ما مي گريخت

 

           چند روزي هست حالم ديدنيست

 

           حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

           گاه بر روي زمين زل مي زنم

 

           گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 

          حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

          ما زياران چشم ياري داشتيم              خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم  

 

 

نوشته شده توسط ویدا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:9 | لینک ثابت |

 

وقتي آسمان دفتر خاطرات تنهايي من و تو را ورق

 مي زد

 

آن شب به احترام چشمانمان

 

باران باريد ...

 

قلم رقصيد ...

 

كلمات جاني دوباره گرفت ...

 

و قصه تنهايي من و تو آغاز گرديد

 

ماه من اين را بدان

 

قصه شبهاي تنهايي من و تو

 

آغاز قصه عشقي خواهد بود بي پايان

 

ماه من اين قصه را با من گوش كن ...

  

 

 

نوشته شده توسط ویدا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:18 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://spideyeshgh.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

آه... امشب بوي باران تازه است ...

التماس گريه بي اندازه است ...

تازگي ها شب برايم آشناست ...

من و شب هستيم....

غم هم پيش ماست ...

مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...

مانده ام در لابلاي سر نوشت ...

روز از گنجايش غم خالي است...

شب براي گريه هايم عالي است

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


پیوندها
ماهک
آتلانتا
عکس ماشین های توپ
پسر نفله کن
موزیک
پرستوی عاشق
جوک
golden-b0y1
جنتل من
اسمانی ها
عشقم
پاییزی
شب نیلو فری
خرابه
پاتوق
هادی کاظمی
همیشه بهار
yaser-1410
رپ کنتایرل
بید مجنون
رایحه عشق
مرولبا
تیام
هستی الکس
عشق بلای ماندگار
پیوندگاه عشق و ایمان
اورانوس
تبسم
تراکتور
بغض مهتاب
عاشق تنها
گلایه
ستاره عشق
پسر جنگل
لوسر لاو
امید تو
در کوی عشق
پرنده
الهه ۲۰۰۴
کیان سافت ۲
کفشدوزک تنها
داستان عشق
دیونه ی تو
نوشته ی دل
اخره عاشقی
عشق من 2
احسان ۰۰۰
عشق من
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ